تبليغاتX
narges mehraboon
یا ضامن آهو
کودکان و نوجوانان(باغ مهربونی ها)
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 :: 12:44 :: به قلم : *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ

به نام خدای همیشه مهربون

سلام گلای باغ مهربونیا

خوبین؟؟

تعجب نکنین...منو که میشناسین چقده کم صبرم و بعضی وقتا وسط هفته هم

 آپ میکنم...

حالا هم هوای آپ کردن به سرم زده و مشغول شدم

بچه ها تا حالا در مورد فصل های خدا فکر کردین؟؟

بهار،تابستون،پاییز و زمستون...فکر کنید اگه یه فصل وجود نداشت چی میشد؟؟

مثلا پاییز...                          

درسته پاییز...میخوام براتون از فصل پاییز بگم...فصلی که الان توشیم و

شاید هم بهش فکر نکنیم و برامون خیلی معمولی باشه مثل سال های دیگه...

ولی اگه نباشه چی میشه؟؟آیا باز هم اینقدر برامون معمولیه؟؟

این بار میخوایم دربارش یکم بیشتر فکر کنیم...راستی یادتونه؟؟پاییزه و پاییزه

 برگ درخت میریزه...

بچه ها به نظر من فصل پاییز فصل قشنگه...غیر از این که کلی هم توش تولده

خیلی قشنگی داره...البته قمتیش هم دست ما آدماست که قشنگترش کنیم...

اصلا فکر کنید نباشه...چی میشه؟؟...یکدفعه از فصل گرما (فصل تابستون)

بپریم توی سرما(فصل زمستون)...ووووووووی چی میشه...یه روزه باید همه ی

برگای  درختا بیافته ،یهویی ما گرممونه هنوز هیچی نشده هووووووووووو...

سرد شد...یخ کردیم...و...

پس سعی کنیم که همیشه و در همه حال قدر نعمت های خدای مهربون رو

بدونیم و از اونا به خوبی استفاده کنیم...میدونید پریسا جون در این رابطه چه چیزی

گفته؟؟نظرش اینه که پاییز فصل خش خش و ریختن برگهاست !

فصلی که درختان لباس طلایی به تن کرده ! فصل آغاز مدرسه هاست!

ستایش جون گفته پاییز هم خیلی قشنگه واقعا دوست داشتنیه

همچنین نغمه گلی گفته:پاییز زیباترین فصل هاست چون هواش

 نه سرده و نه گرم ارامش خاصی به ادم میده وقتی روی برگی هاییی که

بر زمین ریخته قدم بزنی و صدای زیبای خش خش برگ هارو بشنوی

فاطمه مهربون گفته:وقتى كه برگا ميريزن ..
زمين رو زرد ميكنن ..
قلباى ما هم همينجورى ميشه ..
همه ادما رو ميبخشيم ..
حقد و كينه و حسد رو از دلمون ميريزه ..
وقتى ديگه از هیچ كسى ناراحت نباشيم ..
باييز دلمون تموم ميشه .. زمستون مياد ..
حالا توى قلبمون به همه ادما جا ميديم ..
كمك كردن و ياد ميكيريم ..

پرنسس کوچولوی مهربونم گفته:پائیز فصل نوشکفتن رنگ هاست ... فصلی که بارون میاد و بدی ها

 رو می شوره ... کاش دل همه گاهی بارونی می شد !!!

**********

گلا میگما

اینقده دلم میخواد ادامه ی داستان شاهزاده خانم رز رو براتون بنویسم که نگو

میخواین بگم؟؟باشه میگم

کسایی هم که دوست دارن قسمت قبل همین داستان رو بخونن به پایین صفحه ( در پست قبل )

مراجعه کنن تا موضوعو متوجه بشن...راستی میدونید من اکثر دفعات همون موقع داستانم رو

مینویسم؟؟یعنی از قبل جایی نمینیسم که بخوام هردفعه از روش براتون بنویسم

تازشم گه بخوام فقط همش جمعه ها براتون داستان رو بنویسم اون اون جوری فکر کنم به

۱۰۰ قسمت هم برسه

دفعه ی قبل به اینجا رسیده بودیم که:

" و اینطور برای شاهزاده خانم بازگو کرد"

 و حالا میخوانیم که:::

شاهزاده خانم مهربان با شجاعت گفت:::من قبول میکنم که شما را نجات بدهم...

***

دیگر روز بعد رسیده بود...روزی که شاهزاده خانم باید با شجاعت به جنگ بدی ها

می رفت...به جنگ جادوگر بدجنس...

او مری کوچک را با گریه بوسید و گفت:خواهر عزیزم...تا من برمیگردم خوب و

مهربانی باش و به حرف ملکه گوش کن قربانت بشم...خدانگهدار عزیزم...

و بقچه ای کوچک برداشت و به همراه خدمتکار از سرزمینشان خارج شد و به

جنگل شیطان ها رسید...در جنگل سکوت برقرار بود ولی ناگهان صدای فش فش

حیوانی عجیب به گوش رسید...رز داشت زهره ترک میشد که خدمتکار آرام گفت:

نترسید بانوی من...این صدای مار سیاه است...به کسی کاری ندارد مگر این که

جلویش جیغ بکشید یا اذیتش کنید...پس لطفا آرام باشید...

شاهزاده خانم با ترس و به آرامی گفت:باشد...برویم...

ناگهان صداهای عجیبی مانند صدای زوزه ی گرگ و رعد و برقی آمد...

دیگر نزدیک بود شاهزاده خانم از ترس بیهوش شود که صداها قطع شدند...

بالاخره با گذشتن از راه های سخت و پر پیچ و خم دیگه ای به قصر جادوگر رسیدند...

اگه براتون بگم چه اتفاقی افتاد باور نمیکنید...چون همش یه داستانه

 ناگهان هاله ی عجیبی از نور دور آن ها را فرا گرفت..صحنه ی خیلی عجیبی بود...

این داستان ادامه دارد...

***

 ببخشید اگه کسی رو برای آپم خبر نکردم...موفق باشید و مهربون و شاد!

فعلا خدای مهربون نگهدارتون باشه


پی نوشت:

۱-بازم ببخشید اگه کسی رو برای آپم خبر نکردم...

۲- لطفا

تک تکتون حتی شده یه جمله در رابطه با این فصل قشنگ بنویسید و فقط

و فقط هم توی این پست...من هم اونا رو توی وبم میذارم تا همه ببینن

+ نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 ساعت 12:44 توسط : *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ

جمعه بیستم آذر 1388 :: 13:55 :: به قلم : *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ

به نام خالق مهربانی که آفرید گل های زیبا را

Fat Panda emoticonسلام و هزاران سلام

سلام و سلام و سلام

سلام سلام به گلای تو گلدون

آی گلای نمکدونKitty & Bear emoticon

سلام سلام سلام گل های کوچولوی مهربونم و فرشته های قشنگم

خوبین میو؟؟Fat Panda emoticon

از مدرسه ها چه خبر؟؟

راستی کوچولوها!خبر دارین که امروز روز کودک و رسانه

هست؟؟پس یه دســـــــت...

روز جهانی کودک و رسانه مبارکKitty & Bear emoticon

روز جهانی کودک و رسانه مبارک

هتون تبریک میگم...هـــــــــورا...جمعه ها فیتیله داره / فیتیله خنده و شادی میاره

جمعه ها آخ جون فیتیله داره / فیتیله خنده و شادی میاره

تا ساعت ۵ فیتیله داره / فیتیله خنده و بازی میارهMinimo Mouse emoticon

امروز هم که برنامه های کودک همگی دست به دست هم دادن تا براتون

برنامه هایی شاد و مطنوعی درباره ی روز کودک بسازنMinimo Mouse emoticon

دست شما درد نکنه / چرا زحمت کشیدید / حالا که زحمت کشیدید /

چرا اینقده کم کشیدید / چرا اینقده کم کشیدید

کت شلوار و جلیقه بابا به به به این سلیقه

********************************

چندتا حرف کودکانه

سلام به تموم ماما باباهای گل.ما بچه ها حگ داریم.ندالیم؟؟

حگ دالیم تلبیزیون نیجا کنیم...حلفای بدبد یاد نگیلیم...

به جول نی نی عموی فیتیله ای جونم ما بچه ها مثل طوطی میمومیم.

هر حرفی که میگین ماهم میگیم دیگه پس اینقده از این حرفای بدبد نزنین.

ما مثل فیشته ها میمومیم.

تازشم ما بائد تلبیزیون نیجا کنیم مجله بخونیم یا اگه بلد نیستیم مجله یا

چتاب بخومیم شما بزرگتلا اونا رو بیامون بخونین...آره دیگه خلاصه ما بچه ها

حگ داریم...تازشم ما بچه ها دخمل پسلای خوبی هستیم پس برنامه های

 شما بزرگتلالو نیجا نمیکمیم.مگه نه جوجولوهای مهیبونم؟؟

********************************

Minimo Mouse emoticonبازم بهتون تبریک میگم گل کوچولوها!

***

خوب حالا اگه گفتین نوبت چیه؟؟

نوبت اینه که من بگم ببخشیدLittle Girls emoticon

آخه قرار بود روز عید غدیر یعنی یکشنبه برندگان مسابقه ی دومی رو اعلام کنم

 ولی فراموش کردم ولی حالا اعلام می کنم...Little White Cloud emoticon

گلا چون فقط ۲نفر در مسابقه ام شرکت کردن هردونفر برنده ی مسابقه هستن:::

فاطمه خانوم گل :http://fatima98.blogfa.com

و

شمیم جوووووووووووووووون:http://www.seasons.blogfa.com

بهتون تبریک می گم...انشاالله در اولین فرصت بهتون جایزه ها رو تقدیم می کنم...

MocMoc Girl emoticon Little White Cloud emoticon

***

Winks

 Little Girls emoticonو اما اگه یادتون نرفته باشه میخوام ادامه ی داستانمون رو براتون

تعریف کنم...باشه؟؟

ادامه ی داستان شاهزاده خانم رز و مری

Little Girls emoticonLittle Girls emoticon

در قسمت قبل به اونجا رسیده بودیم که...:::

شاهزاده خانم به همراه خدمتکار به اتاق مری۱ رفت و خدمتکار وردی خواند و

پس از چند لحظه مری۱ حالش خوب شد...برایش ماجرا را گفتند و مری ۱ او را

بخشید...ولی آن ها چطور میتوانستند از طلسم شدن خدمتکار توسط جادوگر

جلوگیری کنند؟؟

و حالا میخوانیم که:::

ناگهان خدمتکار آرام به شاهزاده خانم گفت:::

ببینید شاهزاده خانم مهربان،باطل شدن این طلسم فقط یک راه دارد...

ولی...ولی...

شاهزاده خانم رز با نگرانی گفت:::ولی چه؟؟

خدمتکار آرام گفت:::ولی جان شما و خواهرتان به خطر میافتد...

راه اول این است که فقط خود شما به قصر وحشتناک جادوگر بروید و با او بجنگید

و او را شکست دهید که راه های بسار خطرناکی دارد...

MeeWinksشاهزاده خانم رز گفت:ولی من برای کمک به شما هرکاری میکنم...شما دل

پاکی دارید...

خدمتکار گفت::آه ممنون شاهزاده خانم مهربان...ولی این راه بسیار خطرناک

است...ابتدا شما  باید وارد جنگل شیطان ها شوید.............................

و اینطور برای شاهزاده خانم بازگو کرد...به نظر شما ادامه ی داستان

چه خواهد شد؟؟

منتظر باشیدMeeDisplays

***

آی بازی بازی بازی

بعد از مدت ها منم یه بازی توی وبم میذارم هرکی میتونه بازی کنه باشه؟؟

۱- سنتون؟؟

۲- اسمی که دوست داشتین داشته باشین؟؟

۳- رنگ مورد علاقتون؟؟

۴- حیوان موردعلاقه تون؟؟

۵- گل مورد علاقتون؟؟

۶- میوه دوست داشتینون؟؟

***

در ضمن این روزا خیلی تولد داشتیم...ببخشید که اینجا تبریک نگفتم...از همین جا

بهتون تبریک میگم...مخصوصا رضوان گلم

از مهربونایی هم که نظرای پست تولدم رو زیاد کردن و بهم تولدمو تبریک گفتن

یه عالمه میسی

دوستون دارم خیلی مهربونید عالی

***

دیگه کم کم باید رفع زحمت کنم...نظر یادتون نره...

خداحافظی چه سخته ولی چاره ندارم پس همه ی شما رو به خدا

می سپارم

فعلا خدانگهدارتون دست علی یارتون تو قلب ما میمونه امید دیدارتون


مهربونا من یکم سرما خوردم دیگه دیروز و امروز یعنی شنبه و یکشنبه

 رو نرفتم مدرسه

گفتم اگه دیدین موقع مدرسه ها اومدم وبلاگاتون نگران نشین

+ نوشته شده در تاریخ جمعه بیستم آذر 1388 ساعت 13:55 توسط : *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ

CopyRight © 2009 4masih All Rights reserved