یا ضامن آهو
کودکان و نوجوانان(خونه مهربونی ها)
به نام خدای مهربونی ها سلام گلای خونه ی مهربونی ها...خوبییین؟؟... خوشیین؟...سلامتیین؟...خداروشکر... ممنوون که باز هم با وجود امتحاناتتون سر میزنید... و تازه جواب سوالات رو هم دادید...البته قابل توجه عده ای که سر زدن... ولی اول به درس ها برسید بعد به وبلاگ ها... ... یا ضامن آهو... قبل از چیزهای دیگه...این سه تا عکسه که عید امسال از مشهد گرفتم... ... نمایشگاه بین المللی کتاب تهران امسال هم مثل چند سال قبل، نمایشگاه کتاب توی مصلای تهران برپا بود...البته الان هم روز های آخرشه... این بار من و پدر و مادرم سه تایی رفتیم - خوب خواهرم نبود!!- نمایشگاه... قسمت کودک و نوجوانش توی چادرها بود... حالا هی من بگم انتشارات بنفشه...افق...بنفشه...افق... رفتیم ۱۶ تا کتاب خریدیم...برگشتیم... خداروشکر خوب بود... اولین کتابی که برداشتم، کتاب "ماتیلدا " بود...خانم فروشنده گفت: خوب کتابی رو انتخاب کردی... منم که کلا یه سری سلیقه دارم - در نظرداشته باشین : یه سری سلیقه که یهو میرم سمت کتابهای کودک... مامانم گفت : اینا که کتابای کودکن... منم که معمولا کوچکتر از سنم به نظر میام - شاید یکی فکر کنه دبستانیم!! گفتم: مگه من چند سالمه؟ لینک دیگه تصویر>> http://www.irfreeup.com/di-QLSV.jpg البته کتاب جادوی نقاب یه کتاب از مجموعه جلد هاشه و من چند دفعست که چندتا چندتا میگیرم...فکر کنم مجموعه اش ۳۵ جلد یا شاید هم بیشتر باشه...البته روش نوشته رمان کودک...رمان سن خودم هم میخونمااا... ... یا فاطمه الزهرا... ولادت حضرت فاطمه ی زهرا (س) و روز مادر مبارک... ... مامان های مهربون...مامان مهربونم...روزتون مبارک... " امروز آفتاب با مهربانی بر سرم دست نوازش کشید... با مهربانی گفتم: تو زیباترین و مهربانترین آفتاب دنیا هستی... او پاسخ داد: تو هرگز مهربانترین آفتاب دنیا را ندیده ای گل محمدی! اما من دیده ام...و او دختری است از دیار مهربانی ها...و از دیار رسول خدا(ص)... و من در دلم زمزمه کردم...آری در دلم زمزمه کردم: فاطمه ی زهرا... مهربانترین مادر دنیا..." قشنگ نوشتم؟... ... رسول خدا صلی الله علیه وآله: ای فاطمه ! هر کس بر تو صلوات و درود بفرستد، خداوند از او در می گذرد و او را – در هر کجای بهشت که باشم – به من ملحق می کند. (مستدرک الوسائل، 10/211) تبیان ... گلای مهربونم...ممنونم که اومدین... بازم به خونه ی مهربونی ها سر بزنین... فعلا خدای مهربونی ها نگهدارتون باشه... به نام خداوند گل ها و غنچه ها سلام گلای مهربون خونه ی مهربونی ها...حالتوون خوبه؟؟... من اومدم دوباره...دلتون برام تنگ نشده بود؟! خوووب بذارین براتون بگم... ما ششم فروردین رفتیم مشهد مقدس...واای خدای مهربونم ممنونتم... مممنونم امام رضای مهربونم... هم چندبار رفتیم حرم امام رضای مهربون و هم خرید... تاازه از قبل قرار بود یه بار دیگه هم بریم پارک وکیل آباد. ایــــــــــــــنقدر قشنگــــــــــــــــــه... تازه کلی هم عکس گرفتیم با دوربین. قول نمیدم اما انشاالله بعدا براتون میذارم. هم از حرم و هم پارک... رشته ی قرائت قرآن، رتبه ی اول رو به دست اوردم... اما چند روز پیش رفتیم برای مرحله ی استانی، حدود ۱۱، ۱۲ صبح رفتیم منطقه، بعد از اونجا ما رو بردن یه جای دیگه... هم مسیر رفت و برگشت تقریبا طولانی بود و هم اونجا معطل شدیم... حدود ۷ ، ۸ شب هم برگشتیم... امتحانات هم خداروشکر چندان بد هم نبودند...توی کلاس فقط من و یکی دیگه از بچه ها دینی رو ۲۰ شدیم... فقط لطفا به علوم و ریاضی فکر نکنین... راستی یه مامان گربه سه تا بچه به دنیا اورده بود و توی حیاطمون بودن... اما چند روز پیش رفتند...حتی یه عکس هم ازشون نگرفتم... ... و این هم سه تا عکس از نوروز...دوتا از سفره ی هفت سینمون و یکی هم از عموها... البته ببخچید به خاطر کیفیت عکس ها... ... بیست و پنجمین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران از 13 تا 23 اردیبهشت ۱۳۹۱ در مصلای امام خمینی (ره)... ... و سرانجام داستان خانه ی عجیب ادامه می یابد... مهربونایی که قصد دارن از اول داستان رو بخونن یا یادشون رفته، میتونن بیان اینجا: http://mystoriesandwords.blogfa.com/post-445.aspx قسمت پنجم در قسمت قبل به اونجا رسیده بودیم که... لوسی و لایرا دستان هم را محکم گرفتند و به راه افتادند تا به یک در عجیب رسیدند. لایرا با نگرانی گفت: لوسی، ما چرا این طرفی اومدیم؟ ما که میخواستیم از در خونه ی خودمون بریم بیرون... منظورمو که میفهمی عزیزم؟ لوسی گفت: آره میفهمم ولی عجیبیه چون ما از همون راه همیشگی اومدیم. و سعی کرد که دستگیره ی در را بچرخاند... در آرام آرام باز شد و لوسی و لایرا وارد اتاق شدند که ناگهان با یک صدای آشنا از جا پریدند: سلام!...سلام!... لوسی و لایرا با هم جیغ کشیدند: ااااااااااااااااااا... و حالا... و بعد متوجه شدند که بی دلیل ترسیده اند چون برادرهایشان -لویید و تام- آنجا بودند! لویید و تام درحالی که سعی میکردند دخترها را مسخره کنند خندیدند و گفتند: ای دخترهای ترسو! لوسی با عصبانیت گفت: شما اینجا چی کار میکنید؟ لایرا که خواهر بزرگتر بود در حالی که سعی میکرد خونسردی خود را حفظ کند آرام در گوش لوسی زمزمه کرد: محلشون نذار! لویید گفت: اوم...ما؟...خوب، خوب گفتیم شاید دوتا خواهر ترسومون یه وقتی احتیاج به کمک داشته باشن، و ما هم به کمکشون بریم. لایرا در حالی که سعی میکرد ادای آدم بزرگ ها را در بیاورد گفت: خوشحالم که حداقل من یکی از شما دونفر بزرگترم...در ضمن این که من و لوسی طرفدار هم هستیم و خودمون بلدیم که به هم کمک کنیم و نیازی به شما دونفر نیست...مگه نه لوسی؟! لایرا که دیدی پاسخی نمیشود بلند تر گفت : مگه نه لوسی؟...لوسی...لوسی؟.. لایرا به دور و برش نگاه کرد و دید که لوسی نیست و با عصبانیت رو به لویید و تام گفت: لوسی کجاست؟ تام خندید و گفت: خوب میتونستی بهش کمک کنی و گمش نکنی... حالا هم که به ما احتیاجی نداری ما میتونی بریم...خدانگهدار لایرا! لایرا با عصبانیت – طوری که تام از جا پرید – فریاد زد: لوسی کجاست؟ آه...به نظر شما لوسی چه شده است؟...آیا او ناپدید و یا غیب شده؟ اگر نه، پس کجا رفته؟...و این داستان ادامه دارد... ... و ببخچید هم به بعضی کامنت ها هم جواب ندادم...ممنون از کامنت هاتون... انشاالله جمعه ی دیگه هم میام-گرچه قول نمیدم- ... لطفا نظرتون رو راجع به همه ی پستم بگین...و در ضمن، به سه سوال گل نوشت هم جواب بدین... فعلا خدای مهربون نگهدارتون باشه...گل های بهاری خدانگهدارتوون... خدا پشت و پناهتون... خلاصه ی بعضی پست ها چیه؟... منظورم اینکه هم بعضی از پست ها رو خلاصه اش رو پایین بنویسم تا گلایی که فرصت چندانی ندارن بتونن بخونن... دقیقا همه رو؟...لطفا راستش رو بهم بگین چون بعضی اوقات از کامنت هاتون مشخصه که نمیخونین! اصلا برای شما جذابیتی داره؟ به خصوص این قسمت... ضمنا، لطف کنین بخونین که بعدا برام نقدش کنین... انشاالله داره رمان میشه. گل نوشت 4: ایام فاطمیه رو هم بهتون تسلیت میگم...یا فاطمه الزهرا... گل نوشت5: امام حسین(ع) می فرمایند : خوش اخلاقی عبادت است. ✮ تاریخ یعقوبی ۱/۲۴۶![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
-![]()
-![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تازه، ۱۴ فروردین هم توی مدرسه بهم خبر دادن توی منطقه در![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
راستی نمایشگاه کتاب یادتون نره...
![]()
گلای من ببخشید اگه معطلتون کردم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گل نوشت ۱- نظرتون راجع به نوشتن ![]()
گل نوشت ۲- فرصت کردین این پستم رو بخونین؟...![]()
گل نوشت ۳: به نظرتون داستان تا چه حد جالب و هیجان انگیزه؟![]()
ادامه مطلب
» به نام خداوند گل ها و غنچه ها
» به نام خالق بهار مهربانی ها و قشنگی ها
» به نام خالق بهار مهربونی ها...« کلید نقره ای را پیدا کردی؟! »
» به نام خدای مهربونی ها...تولدت مبارک مامانم...تولدت مبارک آجی نجمه ام...
» به نام خدای مهربونی ها...پروازم، تولدت مبارک...
» به نام خدای مهربونی ها...مسابقه ی جستجوگرها...مرحله ی دوم آغاز شد...
» به نام خدای مهربونی ها و شادی ها...تولدتون مبارک!!...
» به نام خداوندی که تنها خالق پروانه هاست...
» به نام خدای مهربونی که ستاره ها رو آفرید...کامپیوتر/ ادبیات و داستان و اولین رمانم/ مسابقه جستجوگرها
| Design By : TopBloger.com |





