حرم فلش - کد دعای فرج برای وبلاگ
یا ضامن آهو
«بسم الله الرحمن الرحیم»
 
شکوه دنیا همچون دایره ای است بر روی آب

که هر زمان بر پهنای خود می افزاید

و در منتهای بزرگی هیچ می شود ...

ویلیام شکسپیر


شماره حرم امام رضا(ع) : 05112003334

خدایا شکرت بابت همه ی مهربونیات..


امام حسین (علیه السلام) فرمودند:

انّ النّاس عبيد الدّنيا و الدّين لعق على السنتهم يحوطونه ما درّت

معايشهم فاذا محّصوا بالبلاء قلّ الدّيّانون.

مردم، بنده دنيايند و به ظاهر دم از دين مى‏ زنند و تا زمانى كه زندگی‏شان

تأمين شود از آن دفاع می‌كنند؛ امّا چون در بوته آزمايش قرار گيرند، دينداران اندك‏ اند.

* تحف العقول، ص 245 (http://ahadith.blogfa.com)


«با کلیک کردن به افراد گرسنه کمک کنید»



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۳ | 23:26 | نویسنده : *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ |

«به نام خدا»

سلام :) میخوام از خاطرات عید بنویسم...

از یه طرف هم فکر امتحان نهایی تو ذهنمه.. و کنکور...

کی فکرشو میکرد.. :D

یه رووووزی... منم بشم کنکوری! همونی که بالش برای تشک بود!

29 اسفند-اگه اشتباه نکنم- پرواز برای تعطیلات اومد و حتی فرصت

اومدن به خونه رو هم نداشت، ما از این ور اومدیم، اونم از اون ور

با م و همسرش اومدن راه آهن.

از م خداحافظی کردیم و خلاصه با هم سوار قطار شدیم و رفتیم مشهد.

رفتنه قطارمون صندلی بود. چون تاخییر داشت (برای دومین بار تو عمرم

با این صحنه مواجه شدم :D) قرار شد که یه قسمتی از پولمون رو پس بدن!

.

وقتی رسیدیم مشهد، فکر کنم دیگه بعد از ظهر بود. آقاهه تو تاکسی می گفت

اگه میخواین برین حرم باید از دو سه ساعت دیگه راه بیفتین برین.

راه ها رو بستن و پیاده هم باید برین. از اون طرف هم فردا بعد از ظهر برگردین..

دیدیم چند نفرمون نمیتونن بیان... دیگه این شد که خونه موندیم.

بعد از آماده کردن سفره ی هفت سین تقریبا همه

- جز من و فک کنم مامان بزرگ -خوابیدن که نزدیک سال تحویل بیدار بشن.

منم یکم با مامان بزرگم حرف زدم و بعدشم رفتم آهنگ کره ای گوش بدم :D

از اون طرف رفتم سراغ تخم مرغ ها.. قرار شده بود ک تخم مرغ ها رو رنگ نکنیم

(چونکه بعدش دیگه نمیشه خوردشون، حروم میشن) -جز با مداد رنگی که

ماده شیمیایی واردش نشه- در نتیجه دوتا تخم مرغ سفید و ساده

سر سفره مون بود.

دیدم اینجوری ک نمیشه.. مداد رنگی ک با خودمون نیورده بودیم..

فقط پرواز ی مداد قرمز تو جامدادی ش داشت. یکی از تخم مرغ هام

ک شکسته بود رفتم همونو برداشتم و...

 شاهکار هنری بنده

.

کم کم پرواز بیدار شد و یه نفرمون رو بیدار کردیم..

بعد یهو پرواز اومد گفت 3 دقیقه مونده.. حالا بدو بدو یه نفر دیگه مون

رو بیدار کنیم... مگه میشد... ==))

فقط چند لحظه تا سال تحویل .. =)) و طرف در دستشویی..

بدو بیا سال تحویل شداااااااااااا... و دعای یا مقلب القلوب رو ک خوندن...

تموم ک شد.. عید شد...

و طرف از دستشویی اومد بیرون... =))))))))))))))))))))))

.

فرداش زنگ زدیم خاله م... و ایشون هم چون فکر کرده بودن که

سال تحویل 2 بعد از ظهره، نه شب، در خواب به سر برده بودن

اینم از این!

.

خداروشکر که امام رضای مهربونمون امسالم مار و دعوت کرد تا بریم پیشش..

سال پیش با فاطمه م دستمون تو دست هم تو حرم.. یادش به خیر..

ان شاءالله هرکسی که دلش میخواد بره حرم امام رضا(علیه السلام) بتونه بره...

و فاطمه ی من هم جزو همونا باشه.. آجی خوبم..

چندتا از عکسایی که از حرم گرفتم:

.

بازم ادامه داره که ان شاءالله بعدا بقیه ش رو مینویسم..



تاريخ : پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ | 22:28 | نویسنده : *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ |

«بسم الله الرحمن الرحیم»

یا مقلب القلوب و الابصار  ... ای دگرگون گر دل هـــــا و دیده هـــا
یا مدبر اللیل و النهار ...ای دگرگون گر دل هـــــا و دیده هـــا
یا محول الحول و الاحوال ... ای بهبودبخش روزگار مردمان و زمین
حول حالنا الی احسن الحال ...کامم را به بهروزی و بختیاری بگردان

(http://www.ibnanews.ir/vdca.wn0k49nii5k14.html)

http://www.img.aziztarin.ir/2012/02/20110313133840141_norooz90-011452.jpg

سلاااااام...

دوستای مهربونم..

عیدتون مبارک باشه:______)

البته با تاخییر...

این روزا اینقده دم از سرم شلوغه میزنم ک که روزها پای نتم و شب ها

بیدار و در حال انجام دادن تکلیف مدرسه و داستان نوشتن

اینکه من تو این یه سال اخیر چه قدر تنبل شدم و نمیام وبم... ب کنار...

حوصله نداشتنم ب کنار... فک کنم دیگه این حرفا تو وبم دارن تکراری میشن..

پس از اینایی که فونتشون کجه بگذرین.. بیشتر ب خاطر دل خودم مینویسمشون..

چه قدر متحول شدم... یکم بدم میاد از این بعضی از این تحولات... چون که دارم بزرگ میشم..

چون که به قول بقیه داری آدم بزرگ میشی! شایدم شدی و وانمود میکنی هنوز بازم مونده...

از یه طرف دلم نمیخواد بچه به نظر بیام، و از طرفی هنوز دوست دارم بچه باشم..

دوست دارم خودم باشم.. ولی...

چند وقته آهنگای کره ای جاشونو به جای قرآن خوندنم داده بودن...

دلم تنگ شده برای قبلنا.. چ با عشق بود همه چیز

تند تند به این وبلاگ سر میزدم و یکی از بزرگ ترین دغدغه هام عموها و عمو بودن..

هرچند سر مامانم کلی غر میزدم..

سر حفظ قرآن تنبلی میکردم..

ولی حالا که دیگه خیلی وقته کلاس قرآن نمیرم.. شاید یه سالم بیشتر.. میفهمم..

خیلی ازش دور شدم... خیلی...

عین ی کبوتر زخمی ک میخواد بره طرف یه نفر ک دوسش داره،

ولی نمیتونه.. انگار ی تور از گناه به پام گیر کرده و نمیذاره ذهنم بره جلو... خدایا... TT

از هدف بزرگم داشتم دور میشدم.. داشتم فراموشش میکردم..

ولی امشب.. یهو خواستم ی اهنگ بذارم رو وبم..

گشتم بین فایل های فولدرام.. برخوردم به دعای معراج..

و دوباره...

کاش بتونم دوباره خیلی دوست داشته باشم.

فقط وانمود نکنم که دوست دارم... عاشقت باشم... اونم خیلی... کمکم کن... میشه؟؟

.

بذار کسایی رو که خیلی دوسم دارن دوسشون داشته باشم، لطفا...

باشه خداجونم؟...

.

.

فردا روز مادره... فراموش نکنیم اون مهربونایی که از این نعمت

خوب خدا بهره مند نیستن...

خداجونم... مراقبشون باش



تاريخ : پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ | 20:18 | نویسنده : *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ |