حرم فلش - کد دعای فرج برای وبلاگ
یا ضامن آهو

شکوه دنیا همچون دایره ای است بر روی آب... (پست ثابت)

«بسم الله الرحمن الرحیم»
 
شکوه دنیا همچون دایره ای است بر روی آب

که هر زمان بر پهنای خود می افزاید

و در منتهای بزرگی هیچ می شود ...

ویلیام شکسپیر


شماره حرم امام رضا(ع) : 05112003334

خدایا شکرت بابت همه ی مهربونیات..


امام حسین (علیه السلام) فرمودند:

انّ النّاس عبيد الدّنيا و الدّين لعق على السنتهم يحوطونه ما درّت

معايشهم فاذا محّصوا بالبلاء قلّ الدّيّانون.

مردم، بنده دنيايند و به ظاهر دم از دين مى‏ زنند و تا زمانى كه زندگی‏شان

تأمين شود از آن دفاع می‌كنند؛ امّا چون در بوته آزمايش قرار گيرند، دينداران اندك‏ اند.

* تحف العقول، ص 245 (http://ahadith.blogfa.com)

[ یکشنبه سیزدهم مهر 1393 ] [ 23:26 ] [ *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ ]
[ ]

تولد ماهان دختم:*

«به نام خدای مهربونی ها»

با یه روز تاخییر... و شرمندگی...

تولد آجی ماهان دخت مهربون خودمو هم تبریک میگم...

ان شاءالله همیشه ی همیشه سلامت و شاد باشی، و دلت

همیشه مهربون و آسمونی باشه آجیم . دوست دارم. :*:*:*)

.

""""""""""نظرات در آخرین پست این صفحه""""""""""

[ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ] [ 22:21 ] [ *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ ]
[ ]

اولین پست هفده سالگی من:-)

«بسم الله الرحمن الرحیم»

سلام آجی های خوبم.. چند وقتی بود خیلی این اطراف کسی نیومده بود..

فکر میکردم هنوز کسی وبمو و منو یادش هست...

تا نجمه ی خوبو مهربونم... فاطمه ی -شاهزاده قصه ها- مهربون مننننن...

نفیسه ی عزیزمم... ماهان دخت ماهم... و مرضیه مهربونم...

بهم تولدمو تبریک گفتن...

و بازم اینو فهمیدم... که دوستای خوب همیشه تو رو تو قلبشون دارن 

.

با این که خودم اصلا یادم نبود توی وبم پست بذارم...

ممنونم ازتون یه عالمه.. از محبت هاتون... از دوستای مهربونو خوبم..

فکر کنم این اولین سالیه که تو روز تولدم یادم رفت اینجا پست بذارم!

ولی خداجونم... شکرت... یه عالمه...

یه کاری کن اینی که می نویسم از ته دلم باشه... برای خود خودت...

ممنونم ازت بابت این 16- 17 سالی که بهم بخشیدی...

.

خداروشکر دیروز یه روز خیلی خوبی بود^^

فهمیدم چه قدر دوستای خوبم به یادمن و کلی غافلگیری...

اولین کسی که به کره ای تو فیس. ب برام به کره نوشت تولدت مبارک

یکی از دوستام به نام lilly بود! :)

بعدش هم خواهرم هم برام تولدت مبارک کره ای فرستاد ^_^

.

مدرسه که رفتم... دوستام اینقدر مشغول درس خوندن بودن که کسی چیزی نگفت!!

زنگ تفریح که شد، دوستم "م" با "نرگس" اومدن کلاسمون...

جفتی تولدمو تبریک گفتن... بعد "م" یه کادوی تولد بهم داد ...

و "نرگس" هم برگشت به بچه هامون گفت: تولد دوستتونه! بهش تبریک نمیگید؟!

بعدش بچه هامون ریختن سرم و تولدت مبارک و اینا...!!

.

زنگ روانشناسی که شد، دبیرمون گفت مدیرتون میخواد بیاد سر کلاس..

من بر اثر برخوردایی که قبلا از مدیرمون دیدم، خیلی دوسش دارم..

خیلیییی... اینجوری که من فهمیدم، خیلی به فکر بچه ها هم هست و

رشته ی خودش هم انسانی بوده و با وجود شیطنت بچه هامون و عاصی

بودن بیشتر-به عبارتی همه ی!!!- معلما از کلاسمون! بازم میگه اگه شما

تلاش کنید، من پشتتونم!.. ولی کی گوش بده...

حالا! اومد سر کلاسمون و به طرزی که خدا میدونه من چه قدر ذوقمرگ شدم!!

اول از همه تولد من و یکی دیگه از بچه های آذر ماهی رو تو کلاس تبریک گفت و

بعد ادامه ی حرفش...

خیلییییی خوشحال شدم!! در پوست خودم تق تق میگنجیمدم!

.

بعدش هم که فاطمه ی مهربووووننن خودم بهم زنگ زد و خوشحالم کرددد...

اونی م هم دوتا عکس غافلگیر کننده و ذوق زدیانه برام فرستاد

که خیلیی ذوقزده شدم..^^

و این هم از کادوی بهترین دوستم، یک عدد گربه ی ملوسک :_)))

و بازم مامان و بابای خوبو و مهربونم...

و کیک تولدم که مامان درست کرد:_)

خدای مهربونم، بابت این همه مهربونیات شکرت...:)

.

پارسال... یعنی 16 سالگیم... شاید یکی از بهترین سال های عمرم بود...

پارسال هم تو مدرسه رو خیلی دوست داشتم.. حتی با وجود شیطنت

بچه هامون بازم خیلی سال خوبی بود با حسای خیلی خوب... و شاگرد ممتاز کلاس...:-)

برنده شدن تو چندتا مسابقه دیگه... (ان شاء الله  بعدا راجع به این هم پست میذارم):-)

و در کل شونزده سالگیم رو خیلی دوست داشتم..

سفرهایی که داشتم.. چه با خانواده و چه با پرواز... خیلی خوب بودن..

تجربه های جدید... حسای خوب در کنار خیلیاش...

یاد گرفتن الفبای کره ای و پیدا کردن کلی دوست کره ای و یه Un ni

مهربونو خوب و یه کوچولو حرف زدن به کره ای باهاشون!!

نمیدونم این رو هم قبلا اینجا نوشته بودم یا نه، ولی از خیلی وقت پیش،

وقتی که بچه تر بودم، شونزده سالگی رو با تصور گیر کردن انگشت زیبای خفته

لای چرخ نخ ریسی پیرزن جادوگر تصور می کردم!!

تو 15- 16 سالگیم این قدر تغییر کردم  که شایدبیشتر شبیه یه تخیل و رویاپردازیه

یا ممکنه یکم مضحک به نظر برسه، ولی یه وقتایی میگم نکنه من همونم؟!...

شاید همون زیبای خفته ای که الان تو یه خوابی فرو رفته که دلش میخواد

بیدار شه و از اون خوابه بیرون بیاد...

حالا هم که وارد 17 سالگیم شدم، خداجونم شکرت..

دارم به این فکر می کنم که فقط 1 سال مونده که بتونم یه شغل

کوچولو در کنار درسم داشته باشم... مثل مربی مهد کودک!!^_^

حتی اگه خیلی ها بخندن یا مسخره کنن!! من دوست دارم با بچه ها کار کنم!!

با این فرشته ها بودن رو دوست دارم..:))

هرچند اگه فقط همون سال های اول 18-19 سالگیم هم طول بکشه...

تقریبا فقط 1 سال مونده...

وای خداجونم... با خودم میگم... یعنی این منم؟! واقعا؟!! همون نرگس کوچولوئه؟؟

یه دفعه باید خاطره هامو اینجا بذارم که شما هم بخونید...

خوب خیلی بامزست...

یه وقتا عکسای آلبوم بچگیامو رو که میدیدم، گریه م میگیرفت!

خیلی وقت پیش یه دفعه داشتم آلبوم عکسم رو میدیدم که رسیدم

به یه عکس که من ظاهرا رو یه چیز تشک مانند خوابیده بودم و تازه برام بزرگ بود!

برگشتم به خواهرم گفتم...

خندید گفت: این بالشته که تو روش بودی و تازه برات بزرگ هم بوده!!

و یه وقتا سر همین موضوع هی میخنده...

.

تازه! می دونستین من تقریبا ساعت 1 نصفه شب به دنیا اومدم؟   مامان و بابا و

خلاصه فامیلو کشوندم بیمارستان که بابا بیاین! من به دنیا اومدم!

.

دیروز... از مدرسه که اومدم دیدم 7 تا شمع رو میز هست...

یه شمع بزرگ وسط و 6 تا کوچیک تر هم دورش!

به مامانم میگم: یعنی من 7 سالمه الان؟

گفت: نه! اون بزرگه یعنی 1 ! با 6 تا دورش هم میشه 16!

برای این که 16 سالگیت تموم میشه...:)))))))))

من: نکته ی خوبی بود!

مامان: پس چیییی؟

کادوی تولدم رو هم مثل خودم که سر تولد ها قایم میکنم تا پیداش کنن

قایم کرده بودن و خودم خیلی زود پیداش کردم

.

راستشو بخواین میخواستم این قسمت از پست رو بذارم بعد تولدم

بگم که احیانااااا سوء تفاهم پیش نیاد

برای همین لطفا حتما... حتما... ادامه ی مطلب رو هم ببینید! (قابل توجه:-)

.

.

** یوهوووو!! تولدم مبارککککک!! :_)

 

گل نوشت1: اولین جمعه ماه صفر... و حدیث کساء... یادمون نره ...:-*

گل نوشت2: دعای خیر.. خیلی... خیلی نیاز دارم... بدجور...:((


ادامه مطلب
[ سه شنبه چهارم آذر 1393 ] [ 19:19 ] [ *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ ]
[ ]

...

«بسم الله الرحمن الرحیم»

سلام آجی های گلم...

شهادت امام زین العابدین (علیه السلام) رو تسلیت میگم...:**

.

همین چند روز پیش بود که خبر بیماری مرتضی پاشایی

همه جا پخش شده بود..

حسی نسبت بهش نداشتم...

وقتی گفتن فوت کرد، خیلیا... خیلیا... همش توی وبلاگ ها و جاهای دیگه

ازش مطلب می نوشتن...

من تا پارسال خیلی آهنگ گوش نمیدادم.. یعنی اگرم میدادم

بیشتر بی کلام و آروم بود یا از یکی دوتا خواننده.. بعدشم که رفتم سراغ آهنگای کره ای!!

یه دفعه که با دوستم تو ماشین نشسته بودیم و آهنگ مرتضی پاشایی پخش میشد،

خیلی خوشم نیومد! شاید بیشتر به خاطر اونکه اولش اسمشو میگفت!!

تا اینکه گذشت و این اتفاق افتاد...

گفتم مگه این آهنگاش چی بوده که اینقدر آدما از مرگش ناراحت شدن...

اون از سرطان فوت کرد.. همش هم 30 سالش بود...

شاید واقعا هم لیاقتش بود که اون همه جمعیت توی مراسمش باشن..

دیشب رفتم چندتا از آهنگاشو گوش کردم.. دیدم خیلی قشنگ بود واقعا:/

آخه چرا خیلی از ماها بعد فوت آدما تازه اونا رو میشناسیم...؟

تسلیت میگم... اگه تونستید براش یه فاتحه ای هم بخونید یا صلوات... :(

[ سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 ] [ 20:31 ] [ *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ ]
[ ]

روزهای دور از خانه!! (4)

«به نام خدا»

سلام آجیام.. خوبین؟...

میدونم خیلی وقت بود درست پست زیادی نذاشته بودم..

ولی چند وقته یکم حوصله م اومده، نشستم پست نوشتم..

صرف نظر از یواشکی سر زدن های یه وقتاییم به وب بعضیاتون:)

و کامنت های جواب نداده ی قبلی (با عرض معذرت)

همین روزا به تک تکتون سر میزنم...

ببخشید بابت این مدت و تنبلی های من.. به هرحال ممنونم از چندتا از

آجی هام که به یادم بودن و با این وجود میومدن وبم و برام کامنت میذاشتن..

اگه دوست داشتین پست های قبلی خاطرات تابستونمه که میتونید بخونیدشون..:)

ادامه ی مطلب این پست هم ادامه شه.:)


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 15:51 ] [ *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ ]
[ ]

روزهای دور از خانه!! (3)

«به نام خدای مهربونی ها»

سلام آجی های خوب و مهربون خودم... :**

اول از همه شهادت امام حسین(علیه السلام) و یارانشون رو بهتون تسلیت میگم...

خیلی وقته به حضرت رقیه(س) فکر نکردم... خیلی چیزا از یادم رفته... یه مدته از

 خیلی چیزای خوب دور شدم.. خدا کنه همینجوری کم کم برگردم ..

شماها یادتون نره... خدا... خیلی... خیلی مهربونه...

حتی اگه بهش بگی باهات قهرم... اون بازم باهات آشتیه... مطمئنم...

اینقدر که تو این مدت فهمیدم... هرچند باید سعی کنم تو عملم

هم نشونش بدم...
*♡*

...

الان که دارم براتون مینویسم، دارم به یه آهنگ کره ای گوش میدم...

بعد احساس کردم حس نوشتنم اومد... و گفتم بیام یه قسمت دیگه

از خاطراتم رو اینجا بنویسم...


هرچی سریع تر که بیشتر بتونم راجع به چیزای جالب تر بعدشم براتون

پست بذارم...
  پس... ادامه ی مطلب لطفا...

ادامه مطلب
[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 15:49 ] [ *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ ]
[ ]

اون قدیما...:-)

«به نام خدای مهربونی ها»

سلام آجیام... خوبین؟ :*:)

راستش دیشب یه پست در ادامه ی پست قبل نوشته بودم که

میخواستم بذارم، ولی چون هنوز کامل نشده بود، ثبت موقتش کردم...

ولی امشب یه اتفاقی افتاد که ترجیح دادم اول این پست رو بذارم..

(¯`v´¯)
`·.¸.·´
¸.·´¸.·¨) ¸.·¨)
(¸.·´ (¸.·´ (¸.·¨¯`♥

امشب رفته بودم وب یکی از دوستای خوبم.. هدی عزیزم.. بعد یه مدت

خیلی طولانی، شاید چند سال برای هم کامنت میذاشتیم و من و کامنتای

یکی از پستاشو اتفاقی باز کردم.. (البته هر از گاهی به سرم میزنه، میرم

تو کامنت های قدیمی وب خودم یا دوستام!!...) نفیسه هم بود..

منم تو یکی از پست های مسابقه ی هدی برنده شده بودم!

یاد بچگیمون افتادم..

کامنت خودمو که دیدم، خندم گرفت

از همون بچگی صادق و صمیمی بودم! شبیه این برنامه های کودک

که حرف میزدن، کامنت میذاشتم



اون اوایل اسم خودم رو گذاشته بودم آهو... بعدا خواستم اسم واقعیم هم

معلوم باشه، تغییرش دادم به نرگس آهو... بعد نرگس آهوی مهربون..

بعدا هم شد نرگس آهوی بهاری که یه مدت مدیدی هم فکرم رو

به تابستونی، پاییزی  و زمستونی بودنش مشغول کرده بود


یه طرف ماجرا، این که یه دفعه به جای بهاری مینوشتمش بخاری، طرف چه قدر

میتونست از خنده منفجر بشه، یه طرف دیگه


.

چه شوق و ذوق و حوصله ای داشتم..

اون از اون پست هایی که حتی اگه چیزی برای گفتن هم نداشتم، یه وقتایی

تمام سعیم رو میکردم که به هر نحو ممکن طولانی ترش کنم و این میشد که

آخرش کلی موضوع بی ربط رو یهو با هم تو یه پست میذاشتم!!

.

بیشتر وقتا یهو 4 صفحه برا یکی کامنت میذاشتم.. بعد به قول بچه ها کامنتا

رو میترکوندیم و کلی هم ذوق میکردیم!! تازه یه وقتا هم که دستم

هم از کت و کول میفتاد، بازم همچنان کامنت درگیری داشتم

قرار وبلاگی میذاشیم و تو کامنتا دور هم جمع... و برای هم کلی

کامنت میذاشتیم

بعد یهو در همون حین کامپیوتر یا اینترنت یه چیزیش میشد...

و بچه ها: نرگس؟ کجایی؟ کجایی؟؟

.

با ریحان چند وقت پیش حرف میزدیم.. سفرهامونو یادآوری کرد آخ که

چه خوب بود... سفر به کوه و فضاهایی که با هم میرفتیم

اگه اشتباه نکنم سفرهای وبلاگیمون هم از من و ریحان شروع شد...

سفرهای خاطره انگیزمون!!

تازه ریحان بود که باعث شد من خانوم دادگرو بشناسم..

گرچه بیشتر بچه های گروه فیتیله مون دیگه پراکنده شدن و دیگه جز چند نفری

با هم یه وقتایی ارتباط داریم، ولی این محبت ریحان رو فراموش نمیکنم

که باعث این دوستی با خانوم دادگر و فیتیله شد و خیلی دوسش می دارم...

.

یادمه همون اوایل وبلاگ نویسی یه دختری بود به اسم نوک طلا!! اسمش

صبا بود و تو وبش نوک طلایی.

یه خواهر هم داشت به اسم پرنسس کوچولو. نوک طلا اون موقع ها

جزو بهترین دوستای وبلاگیم بود.. خیلی دوسش داشتم.. اولین دوستی هم که

یادم میادتو وبلاگم تولدش رو تبریک گفتم، صبا بود.

بعدا آی دی پرنسس رو گرفتم و تا چند سال پیش هم حتی سعی کردم ارتباطم رو

با پرنسس کوچولو حفظ کنم و حال صبا رو بپرسم... خیلی دوسش داشتم..

ولی دیگه فکر کنم هردوشون منو فراموش کرده باشن.. گرچه سعی کردم حتی

تا چند سال بعد تو وب صبا پیام بذارم... ولی دیگه حتی صبا هم ممکنه رمز وبش

رو یادش نباشه!! من هنوزم به یادشم...

یه پسری هم بود به اسم پارسا.حتی اختراع هم ثبت کرده بود ک تو

وبش نوشته بود... تازه یه خواهری هم داشت به اسم ماندانا که

با هم دوست بودیم ...

و مهشادم... مهشاد جز اون اولین اولین دوستایی بود که داشتمش و

خداروشکر بعد یه مدت همین چند وقت پیش برام کامنت داد... آخخخ... مهشاد...

اون موقع ها قالب وبلاگم یه قالب سبز بود که عکس فرشته داشت. سازنده ش

هم یه چیزی "خاتون" بود و یه وقتایی هم اگه عوضش میکردم قالب امام علی

بلاگفا رو میذاشتم..

تازه پرواز هم اون موقع ها تو وبش مینوشت..

یه سال هم که وبشو آپ نکرده بود، من رفتم به جاش پست گذاشتم

.

چه علاقه ی شدیدی هم به ساختن قالب و لوگو داشتم...:))

هرچند ساخت قالب رو آخرشم یاد نگرفتم!!

کلی هم سرچ می کردم که چطوری میشه لوگو درست کرد و خیلی دوست داشتم

یادش بگیرم، تا اینکه یکی از دوستای خوبم بهم کدش رو داد و منم دیگه

با عکس ها و آدرس وبلاگش جایگزین میکردم و لوگو میساختم!!:))

ولی مشکلی که داشتم این بود که از همون بچگی تو این کارا بر خلاف

ذوق و شوقی که داشتم، یکم تنبل بودم دیگه هرکی منو نشناسه،

خودم که خودمو میشناسم

تو جایزه دادن هم همینطور!! بعد یه عالمه وقت...!!~~

.

یادمه سال سوم راهنمایی، یه معلم داشتیم به اسم خانم صحرایی.

خیلیییییییی دوسش دارم..

چند سال پیش تو شب های ماه رمضان، یه داستان 3 قسمتی نوشته بودم

راجع به فرشته هایی که با یه دختر صحبت می کنن. بعدش داستان رو بردم که

معلمم بخوندش. بعد این که خودش داستان رو خوند، بهم گفت بیا قسمت اول

داستانت رو برای بچه ها هم بخون... خدایااا... ووی... رفتم خوندم.. 

بعد بچه ها گفتن 2 فصل دیگه ش رو هم بخون..

هیچ وقت این تشویق و محبتشون رو یادم نمیره... خداکنه بازم بتونم

روی ماه این معلمو ببینم..

بر خلاف قیافه شون، واقعا معلم مهربونی بود.. دوسش دارم...

اگه من هر موفقیتی تا حالا... چه کوچیک.. چه یه ذره بزرگ... هرچی...

رو بدست اوردم، بعد از خدای مهربونم، شاید تشویقای مامان، بابا، پرواز،

خانوم صحرایی، دوستای مدرسه م، دوستای وبلاگیم... بوده باشه...

ازتون ممنونم... یه عالمهههه...

.

ببخشید که این پست خیلی زیاد شد...

ادامه ش رو گذاشتم توی ادامه ی مطلب، اگه دوست داشتید بخونیدش..

امسال خیلی کم پست گذاشتم.. کلی حرف نگفته دارم..

مراقب خوبی ها و مهربونی هاتون باشید

فعلا خدای مهربون نگهدارتون باشه..

 


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 1:49 ] [ *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ ]
[ ]

روزهای دور از خانه!! (2)

«به نام خدا»

سلام crazy monkey 050

crazy monkey 059  یک قرن می گذرد... و بالاخره من اومدمممم...!!

خودمونیم، چقدر دلتون برام تنگ شده بود

قبل از چیزای دیگه اول بگم که خطم درست شد! ولی از اونجایی

که یه دفعه دست گل به آب دادم، تمام شماره هام پرید و الان فقط

تک و توک شماره ی چند نفرو دارم... لطفا برام شماره هاتونو

خصوصی کامنت کنید.. اومم...

بعدشم! میخوام یه پست بنویسم، یه عالمه طولانی!!

خلاصه اینکه به عبارتی دق و دلی این همه مدت ننوشتنو خالی کنم...

عکس های پست دوازدهم تیر رو هم اضافه کردم...

البته ناگفته نماند که من نیس که خیلی زرنگم، هنوز یه عالمه کامنت

جواب نداده دارم بنابراین لطفا همچنان مهربون باشین

مشوق نوشتن این پست هم هم دیدن خواب عمو به طور غیر منتظره ای بود

که باعث شد حداقل این پست رو شروع کنم تا اینکه الان دقیقا

با یه حس دیگه ای دارم ادامه ش میدم!!

...

همه ی عکس ها و حرف ها در ادامه ی مطلب... بدون رمز :)


ادامه مطلب
[ یکشنبه سیزدهم مهر 1393 ] [ 22:32 ] [ *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ ]
[ ]

وقتی که سیم کارت نرگس جا می ماند :D

بسم الله الرحمن الرحیم

من برگشتممممممممممممممممممممممم...

سلاااااااااااااااااااااام... :)))))))))))))))))

---------

گل نوشت1: سیم کارت ایرانم تو انگلیس جا موند

در نتیجه حالاهاحالاها خبری از خط قبلیم نیست..

گل نوشت 2: کلا سیم کارتم گم شد!

گل نوشت 3: طی دو سری عملیات بازنشانی

تمام داده های مذکور موبایل!! تمام شماره هام پریدن!!

گل نوشت 4: خواهرم و بابام رفتن سیم کارت قبلی رو گفتن سوزوندن،

به جاش یه سیم کارت جدید گرفتن!

گل نوشت 5: خداروشکر دیگه خطم درست شد! ولی فعلا

فقط چندتا "دونه" شماره رو گوشیم دارم!

گل نوشت 5: چند شب پیش خواهرم زنگ زد گفت"سیم کارتت

[سیم کارت قبلی] پیدا شد"!!

[ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ] [ 7:53 ] [ *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ ]
[ ]

روزهای دور از خانه!! (1)

«بسم الله الرحمن الرحیم»

سلام:)

این اولین موسسه ایه که اینجا رفتم، و فقط برای

بچه های 14 تا 16 سال.

بیشتر آدما اسپانیایی، ایتالیایی و فرانسوی بودن، درنتیجه اولین روز خیلی

پیدا کردن دوست سخت بود:( خیلی ناراحت بودم! منم که ..

یعنی دلم میخواست گریه کنم!

آخه خودتونو بذارید جای من.. میری پیش هرکی که باهاش دوست بشی،

گفتگوتون میتونه به همون "Where are you from" مذکور و مثلش برسه!

بعد میبینی طرف رفت با بقیه به زبون خودش حرف بزنه، تو هم در نقش هویج

میتونی یا با موبایلت که هر لحظه ممکنه شارژش از 80 و خورده ای درصد برسه

به 15 درصد! بازی کنی، یا به در و دیوار نگاه کنی، یا الکی لبخند ژکوند بزنی!!

فکر کنم دهنم هم درد گرفت از بس الکی لبخند زدم!! 

ادامه ش در ادامه ی مطلب (بدون رمز) :)


ادامه مطلب
[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 4:40 ] [ *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ ]
[ ]

ماه خوب خدا مبارک..:)

«*بسم الله الرحمن الرحیم*»

سلام آجی های عزییییییییییییزم..

اینجا کمبریج، ساعت 5 و 16 دقیقه به وقت انگلستان می باشد!!

.

.

بالاخره خداروشکر ویزای من بعد از مدت ها اومد و من و خواهرم

تقریبا 3 روز پیش رسیدیم لندن و از اونجا با قطار و مترو حرکت کردیم

به طرف کمبریج ...^^

البته ببخشید که یکم ناگهانی شد ..!! اونم به دلایلی.. پست دوبی هم مربوط

ب همین میشد که ماجرا رو توضیح داده بودم.. ولی دیگه بدون رمز;)

خوب خداروشکر اینجا خیلی قشنگه..

الان فعلا خسته م، فقط ی پست کوچیک نوشتم ک بعدا اگه خدا بخواد

بیام کاملش کنم و کلی چیز دیگه به این پست اضافه کنم!

ماه رمضان، ماه خوب خدا هم مبارک باشه.. من که اینجا نمی تونم

روزه بگیرم، چون اگه این یه ماه همش این رو اون ور میریم.. و اینجوری:(

پس خیلی خیلییی برام دعا کنید.. حال و هوای ماه رمضون، به خصوص در کنار

خانواده، خیلی چیز شیرینیه.. پس قدرشو بدونید و خیلی هم برای من

و همه ی اونایی که نیاز دارن، دعا کنید.. :*:)

پس تا بعد خدای مهربون نگهدارتون باشه :*:)

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 20:46 ] [ *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ ]
[ ]