حرم فلش - کد دعای فرج برای وبلاگ
یا ضامن آهو
«بسم الله الرحمن الرحیم»

لوگوی حمایت از بیانیه جهانی سرطان_مرکز تحقیقات سرطان



شکوه دنیا همچون دایره ای است بر روی آب

که هر زمان بر پهنای خود می افزاید

و در منتهای بزرگی هیچ می شود ...

ویلیام شکسپیر



شماره حرم امام رضا(ع) : 05112003334

خدایا شکرت بابت همه ی مهربونیات...




امام حسین (علیه السلام) فرمودند:

انّ النّاس عبيد الدّنيا و الدّين لعق على السنتهم يحوطونه ما درّت

معايشهم فاذا محّصوا بالبلاء قلّ الدّيّانون.

مردم، بنده دنيايند و به ظاهر دم از دين مى‏ زنند و تا زمانى كه زندگی‏شان

تأمين شود از آن دفاع می‌كنند؛ امّا چون در بوته آزمايش قرار گيرند، دينداران اندك‏ اند.

* تحف العقول، ص 245 (http://ahadith.blogfa.com)



تاريخ : جمعه بیست و هفتم دی 1392 | 21:6 | نویسنده : *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ |

بسم الله الرحمن الرحیم

من برگشتممممممممممممممممممممممم...

سلاااااااااااااااااااااام... :)))))))))))))))))

---------

گل نوشت: سیم کارت ایرانم تو انگلیس جا موند

در نتیجه حالاهاحالاها خبری از خط قبلیم نیست..



تاريخ : چهارشنبه هشتم مرداد 1393 | 7:53 | نویسنده : *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ |

«بسم الله الرحمن الرحیم»

سلام:)

اینجا بیشتر آدما اسپانیایی، ایتالیایی و فرانسوین، اولین روز خیلی

پیدا کردن دوست سخت بود:( خیلی ناراحت بودم! منم که لوس

یعنی دلم میخواست گریه کنم!

آخه خودتونو بذارید جای من.. میری پیش هرکی که باهاش دوست بشی،

گفتگوتون میتونه به همون "Where are you from" مذکور و مثلش برسه!

بعد میبینی طرف رفت با بقیه به زبون خودش حرف بزنه، تو هم در نقش هویج

میتونی یا با موبایلت که هر لحظه ممکنه شارژش از 80 و خورده ای درصد برسه

به 15 درصد! بازی کنی، یا به در و دیوار نگاه کنی، یا الکی لبخند ژکوند بزنی!!

فکر کنم دهنم هم درد گرفت از بس الکی لبخند زدم!! 

تا این که کم کم با یه دختری دوست شدم به اسم Beat و اگه اشتباه

نکنم ایتالیاییه! (من اگه تونستم آخرش فرق بین اسپانیاییایی ها و

ایتالیایی ها رو تشخیص بدم خیلی خوبه!! )

از اون موقع که یادم میاد و دیدمش موهاش کوتاهه و از دو ور بافته

(منو یاد آنه شرلی و یکی از دوستای مدرسه م میندازه،

که اسمشم یادم نمیاد!!)

http://files.irananimations.ir/post/24/06.jpg

روز اول مدرسه (summer school) تعیین سطح شدیم، و کلاسی

که من توش هستم، طبقه ی آخر سومین ساختمون موسسه ست

که روی هم 9 نفر میشیم. 5 تا دختر و 4 تا پسر ( گروه سنی بچه ها

توی مدرسه بین 14 تا 16 ).

خواهرم طی تحقیقاتش گفت لولت پری اینترمدیته O-o با اینکه

سر کلاس خیلی از لغت ها برام جدیدن :(

ولی ظاهرا اون یکی level هم خیلی پایین تر بوده که منو توش نذاشتن..

معلم صبحمون (2 تا کلاس) یه خانومیه به اسم نیکی، دوتا کلاس

بعدش رو هم با آقایی به اسم ریچارد داریم.. ( من نیکی

رو بیشتر دوست دارم!! )

روز اول فقط ریچارد بهمون درس داد و از روز بعدش نیکی هم

دوتا کلاس دیگه رو باهامون داره..

توی روز هم معمولا دوتا social activity داریم که

بعد از ظهر روز اول (دوشنبه) یه تور کمبریج داشتیم که

یه جاهایی از اونجا رو پیاده رفتیم و برگشتیم (که چون اون موقع

هنوز دوست نداشتم، خیلی بهم خوش نگذشت :( ) بعدش هم

با خواهرم اومدیم خونه برای وقت شام (من و خوراکی؟! اونم

شام ساعت 6 بعد از ظهر!! اونم تازه با کلی عصبانیت..!! )

بعد از شام هم یه برنامه ای داشتیم به اسم Welcome Party.

اولش یه فرم دادن که برای پر کردنش باید از آدمای مختلف سوال

می کردیم و همین باعث می شد تا یکم با بقیه حرف بزنیم و آشنا بشیم..

بعدا رفتیم تو یه اتاق با دستمال دوتا از بچه ها رو مثلا!! شکل مومیایی کردن!!

و چند مدل بازی مختلف دیگه..

شب هم کلا یه مدلی بودم:D خواستم بشینم رو صندلی ایستگاه اتوبوس که

یهو از پشت افتادم، به یک وضع فجیعی سر و ته شدم که

هر موقع یادش میفتم کلی خنده م میگیره.. پرواز چقدر خندید..

یکم کمرم درد گرفت و دستم زخمی شد.. ولی بازم خداروشکر چیز

جدی و بدی اتفاق نیفتاد...

تا این که روز بعد یکم زودتر رسیدم. یه دختر که شبیه چینی ها

به نظر می رسید کنار یه پسری وایساده بودن به نرده تکیه داده بودن..

هی صبر کردم.. صبر کردم.. دیدم چیزی نمیگن، رفتم جلو و کم کم

سر صحبت رو باز کردم.. اسم دختره هاینی بود، ولی بر خلاف قیافه ش

چینی نبود، حتی چینی هم نمی دونست و هانگری بود که میشه

همون مجارستانی.. اسم پسره هم پرسیدم (از ایتالیا اومده بود)

بعدشم کم کم با هم صحبت کردیم..

هاینی هم تقریبا مثل من بود. زبون خودش و ویتنامی میدونست،

حس کردم همون مشکل منو داره:/

ولی درست رفتار کرد، هم سوال پرسید، هم کاملا منطقی تر جواب داد!!

نه مثل اونای دیگه.. یعنی اون بقیه که اولین روز هی سعی میکردم

باهاشون دوست بشم، رو اعصاب بودن که بعد میرفتن با هم ب زبون

خودشون حرف میزدن! (آخه مثلا اومدیم اونجا انگلیسی حرف بزنیم، نه...:/ )

پسره هم کلا آدم مهربون و خوش برخوردی به نظر میاد..

بعد همینجور که داشتیم حرف میزدیم یه پسر دیگه اومد پیشمون، ک

ه وقتی یه چیزی رو راجع بهش فهمیدم دیگه این شکلی>> شدم !!

پسره اسپانیایی بود.. ولی میون اون همه بچه... مادرش کره ای بود

و زبون کره ای هم می دونست

ذوقمرگ که نه... چی بگم..

سریع بعش گفتم من عاشق کره ایم!!:)) تو دلم کلی ذوق کردم

ک احتمالا از ظاهرم هم معلوم بود

گفتم بهش چی میدونم.. یه کلمه تو موبایلش نوشت، گفت میتونی

بخونیش؟ بعد سعی کردم بخونمش که یه ذره تونستم.. بعدش

بهش Can you help me with my Korean ؟

ساختمونمون هم یکیه، فقط طبقه پایینیه..

از طرفی هم نمیخوام سمج باشم.. ولی در این ی مورد وقتی

من آدم کره ای ببینم شبه ذوقمرگ میشم!! یه وقتایی نمیتونم جلوی

خودمو بگیرم حرف بیخودی نزنم!!

بعد از ظهرش هم با اون یکی دوستم که یکم موهاش طلاییه و

همون پسر ایتالیاییه رفتیم کلیسا و برج  Great St Mary's و بعد

از جون کندن طاقت فرسا به خاطر بالا رفتن از پله ها، رسیدیم

به سر برج.. الان هم که سرچ کردم، کاشف به عمل اومد که پله ها

123 تا بوده .. منم که دیشب افتاده بودم، به چ طرزی خودمو

از اون پله ها بردم بالا خدا میدونه.. بعدش خیلی خوب بود که

کمرم نصف نشد...

رفتار دوستمم خوب بود.. با این که با هم به زبون خودشون حرف میزدن،

ولی هرچند دقیقه یه خلاصه از حرفشونو به انگلیسی به منم میگفتن،

قشنگ میفهمیدن.. منم فرصت و غنیمت شمردم، بهشون گفتم:

میشه انگلیسی حرف بزنید؟ ولی خداروشکر دوستای خوبی شدیم..

بالای برج هم دوربین و دادم یه خانومه ای ازمون عکس گرفت:)

social activity بعد از ظهر هم قایق سواری بود، که چون من شنا

بلد نیستم و قایقران هم نداشت (یکم هم دیگه طرفای شب میشد) نرفتم..

تا این که امروز..

الان ساعت 12 هم گذشته... دارم از خواب غش می کنم:/

ان شاءالله بعدا بقیه شو اضافه می کنم، فعلا خدانگهدارتون باشه

 

گل نوشت: عکس ها رو هنوز رو کامپیوتر نریختم! بعدا که ریختم

به پست اضافه می کنم:)



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 | 4:40 | نویسنده : *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ |

«*بسم الله الرحمن الرحیم*»

سلام آجی های عزییییییییییییزم..

اینجا کمبریج، ساعت 5 و 16 دقیقه به وقت انگلستان می باشد!!

.

.

بالاخره خداروشکر ویزای من بعد از مدت ها اومد و من و خواهرم

تقریبا 3 روز پیش رسیدیم لندن و از اونجا با قطار و مترو حرکت کردیم

به طرف کمبریج ...^^

البته ببخشید که یکم ناگهانی شد ..!! اونم به دلایلی.. پست دوبی هم مربوط

ب همین میشد که ماجرا رو توضیح داده بودم.. ولی دیگه بدون رمز;)

خوب خداروشکر اینجا خیلی قشنگه..

الان فعلا خسته م، فقط ی پست کوچیک نوشتم ک بعدا اگه خدا بخواد

بیام کاملش کنم و کلی چیز دیگه به این پست اضافه کنم!

ماه رمضان، ماه خوب خدا هم مبارک باشه.. من که اینجا نمی تونم

روزه بگیرم، چون اگه این یه ماه همش این رو اون ور میریم.. و اینجوری:(

پس خیلی خیلییی برام دعا کنید.. حال و هوای ماه رمضون، به خصوص در کنار

خانواده، خیلی چیز شیرینیه.. پس قدرشو بدونید و خیلی هم برای من

و همه ی اونایی که نیاز دارن، دعا کنید.. :*:)

پس تا بعد خدای مهربون نگهدارتون باشه :*:)

 


 

گل نوشت/ سه شنبه 11 تیر/ 1 جولای:

دلتنگم اینجا.. با اینکه خداروشکر خداروشکر خواهرم پییشم هست،

ولی از مامان و بابام دورم.. الان دلم گرفته، میخوام بزنم زیر گریه! :(

این مدت خیلی با آدمای مختلف حرف زدم..

روزه هم نمیتونم بگیرم.. مثل سالهای قبل نمیتونم روزه بگیرم،

ماه رمضون اونجا باشم..

همش میترسم از خدای مهربونم دور بشم.. شایدم شدم..

شاید نتونین حسمو درک کنید، یه وقتایی آدما

فقط از دور میبینن.. :(

خدایا، نذار هیچ وقت ازت دور بشم..:(



تاريخ : یکشنبه هشتم تیر 1393 | 20:46 | نویسنده : *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ |

www.azangoo.com

التماس دعا دوستای خوبم..:*:*:)



تاريخ : شنبه هفتم تیر 1393 | 2:58 | نویسنده : *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ |

«بسم الله الرحمن الرحیم»

سلام آجی های خوبم..

ان شاءالله دفعه ی بعدی پستم رو از یه جای دیگه میذارم..خیلی زود.. :)

اگه دوست داشتین تند تند بهم سر بزنین..

و ببخشین اگه دوست بدی بودم ..

دوستون دارم...

هوارتا بوس به آجی های همیشه مهربون خودم.. :*:*:)

گل نوشت: آجیام، میشه برای من و یه نفر دیگه خیلی دعا کنید؟

دعای خیر همین حالا...:*:*:*

پ.ن: همین حالا دارم به سوره ی واقعه گوش میدم.. خیلی قشنگه..

ب خصوص آخراش..



تاريخ : پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 0:0 | نویسنده : *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ |

«بسم الله الرحمن الرحیم»

بعضی از آدما حس خیلی خوبی میدن.. حس خواهرانه.. وقتی باهاشون

حرف میزنی، حتی اگه از نزدیک نه، اینقدر حسای خوب و شیرین بهت میدن که

خودت دلت میخواد خواهرت بشن... بعدشم همش باید مراقب باشی که یهو

حرفی نزنی که خواهرت که خیلی دوسش داری ناراحت بشه... و یه وقتایی هم

دلت میخواد پیشش شیطونی کنی و تند تند صداش بزنی آجی... sis یا un ni! ;))

بعضیا هم حس خوب دارن هم بد... ازشون بدت میاد.. گاهی اوقات اونقدر خوشت

میاد که دوست داری همش قربون صدقه شون بری! گاهی اوقات اعصاب خورد کن

میشن و سرشون داد میزنی یا حداقل دق و دلیتو یرشون خالی می کنی و گاهی حتی

پنهانی براشون اشک میریزی! و خداروشکر می کنی بابت داشتنشون..

بعضی از آدما حس معمولی دارن.. ولی چون تو خودت دلت میخواد مهربون باشی،

باهاشون خوب تا میکنی و مهربونی.. وقتی هم که عصبانی میشی،

هیچ___ وقت سرشون داد نمیزنی و اونقدر مهربونانه رفتار می کنی که

بقیه بعدها خودشون به مهربون بودنت اعتراف می کنن!!

از بعضیا خوشت نمیاد... فقط مجبوری باهاشون تا کنی و ارتباطتت رو

حفظ کنی، صرفا جهت اینکه دوستت هستن و ته دلت یه چیزیه که نمیذاره

ارتباط رو باهاشون قطع کنی!!

بعضی از آدما حس خوبی به آدم نمیدن... حس چاپلوسی و اینا...

.

.

آدمای جورواجوری توی این دنیا وجود دارن... که من از همشون بیشتر

گروه اول تا سوم رودوست دارم... شما چی؟ به احتمال 99 درصد همه مون

همینجوری هستیم!!! آدمای خوب رو دوست داریم، با حسای خوبی که

بهمون میدن! اینطور نیست؟...

حالا خودمون چه جوری هستیم؟

به این چی؟... به این هم دقت کرده بودین؟

دیگران جه قدر ما رو دوست دارن؟

اگه نباشیم، آدم های خوب برامون اشک خالصانه میریزن؟! ;)

و مهمتر از همه ی اینا...

همه ی کارامون.. همه ی کارای خوبمون برای رضای خداست؟...

من که راجع به خودم فکر نمی کنم...:(

شما چی فکر می کنید؟!

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

بچه ها امسال یکی دو زنگ پرورشی رو برای انتقاد و پیشنهادهاشون راجع

به هر که دوست داشت اختصاص دادن... یکی از بچه ها برگشت به من گفت:

بدی ش اینه که تقلب نمی رسونه=))

حالا من از شما هم میخوام که لطفا بدی ها و خوبی های من

رو بی هیچ خجالتی بهم بگین

فقط بقول نرگس منو با آسفالت کوچه یکسان نکنید ولی حتما بگین!

حتی اگه راحت نیستین با اسم مستعار کامنت بذارین.. فقط لطفا بگین

[کامنت ها همینجا باز شد، ولی چندتا پست جدید هم این زیر اضافه شده ]


موضوعات مرتبط: نوشته های رنگی رنگی:)

تاريخ : چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 | 19:11 | نویسنده : *ღ نرگس آهوی مهربون بهاری *ღ |
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.

  • قالب وبلاگ
  • تحلیل آمار سایت و وبلاگ